هرچند "الاعمال بالنیات" ولی خب چشیدن ش ی چیز دیگه ست.
اما وقتی میری و مکان و مقر خودتو روی اون تکه جایی که بهت دادند یا خودت انتخاب کردی ؛ مشخص میکنی دیگه میشه گفت که رسما". هنوز هیچ حسی نداری .فقط میدونی که میخوای غور کنی به اقیانوس وجودت . پس خیالی ی دیوار بین خودتو دیگرون میکشی وبعد تنهایی رو لمس میکنی . همون چیزی که میتونه تورو از مردم و از خانوادت و حتی از تصویر ذهنی که از خودت ساختی جدا کنه . حالاتتو مینویسی و فکر میکنی به گذشته و به آینده و حتی لحظه ی قبل ....
- چرا نمیتونم بعضیارو ببخشم
مگه نه اینکه من میخوام شبیه خدایم بشم
پس چرا نمیتونم ببخشم
چرا قضاوت میکنم
چرا و چرا و چرا ........ ؟
به حرفهای سخنرانان گوش میکنی و باز به خودت رجوع میکنی و فهرستی که از کارها و اخلاقت سراغ داری ی نگاه سریع میندازی
به خوابهایی که میبینی فکر میکنی
به پازلهایی که باری تعالی برات چیده
به وسوسه ها
به گم شدنهات
و اینکه الان در کدامین موقعیتم
ناگهان پازلی جدید برات رقم میخوره و ...
تو باید تمام چیدمانهایت را جمع کنی و به گوشه ای دیگر از مسجد کوچ کنی
راضیم به رضایت . چون میدونم برام بد نمیخوای
میدونم اومدم که از این پوسته ی خود ساخته جدا شم
اما
تا کمک شما نباشه تا کمک ایمه نباشه تا کمک شهدا و اولیا ت نباشه نمیتونم از چسبندگی گناه خلاص شم
و این کوچ کوچک مکانی من با دوستانی آشنا میکنه که میتونن برام ی کتاب بزرگ درسی باشند
شاید خیلی از حرفها رو فقط شنیدم ولی این بار با خودشون آشنا میشم
واونها برام میگن .......
ام داو ود میرسه و یک عالمه اسمهای قشنگت
و قلبهای صاف وزلالی که تاب این اسمها رو ندارند و مثل ابر پر از بارون میشن و شروع به باریدن میکنن
و عشقبازی شرو میشه
و ناب ترین لحظه ؛ سجده در درگاه بلند مرتبه ات است
و امروز جمعه آنهم از نوع بدترینش یعنی غروب جمعه
و باز غواصی در دریای تو...

برچسب:
نویسنده: نیکان عباسیان