الان من یک همچین حالتی
آره دوست دارم یک عالمه حرف و شکواییه براشون تنظیم کنم ولی نمیتونم
بهشون بگم
از حسادتشون نسبت به خودم خسته شدم
بابا شما ها اونوقتی که هم سن من بودین هر کاری خواستین کردین .هر جا یی که خواستین رفتین
دیگه چ معنی میده که حالا که پادرد اومده سراغتون من شدم براتون عین هووو
بگم منم حق دارم که انتظار داشته باشم که شما بیاین خونم
اما حسادت مادرم به هر کسی که بابا م دوستش داره این اجازه رو نمیده که بذاره بابام بره خونشون
آره بدجورم مادرم حسوده به من و خانم برادرم
و دیگه داره حالمو بهم میزنه
کاش میشد میرفتم ی جایی خونه میخردم که سالی یک بار میدیدمشون