یکدفعه این حرفش مثل یک فشفشه توی ذهنم پرید و اونو روشن کرد
گفتم : کجا میبرن؟
گفت : مسجد میبره فرصتشم هنوز تموم نشده .میگن خوب کاروانی داره
فوری اسمس دادم که من میخوام با مسجدتون برم راهیان باید منو ثبت نام کنی
جواب اومد فرصتش تموم شده
برو بنرشو نگاه کن
موقع برگشت رفتمو نگاه کردم .فرصتش تموم نشده بود اما متاسفانه اونموقع که اونا میبردن من نمیتونستم برم آخه باید میرفتیم مسافرت .
مثل کیک مونده در آفتاب تابستان شل وبی رمق برگشتم خونه
پسرم گفت : من زنگ زدم گفتند تموم شده گفتم نه هنوز وقت هست اما من نمیتونم برم
قید رفتنو زدم اما نمیشد زد حتما ی چیزی ی حکمتی بوده که فرشته نجاتم اومد و اینو گفت
نمیدونم
فرداش بود که پسرم گفت موسسه میبرند اینترنتی ثبت نام کنید
منم شدم جزء کاروان راهیان نور اونم برای اولین بار
و
حالا برگشتم
با یک عالمه تصویرها و تصورات ذهنی و عینی
با استشمام بوی شهدا و شنیدن روایتاشون
با دلتنگی و شوق دوباره رفتن مثل مثل حرم آقام امام رضا .مثل کربلا واربعین
کاش دوباره منو صدام کنن.
برچسب:
نویسنده: نیکان عباسیان